امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

آتلیه هیمن

دوشنبه 14/5/91 من و بابایی رفتیم آتلیه هیمن که نمونه کارهاشون رو ببینیم. البته من از طریق سایت یک سری از کارهاشون رو دیده بودم اما دوست داشتم نمونه کارهای بارداریشون رو ببینم. ساعت 7 آتلیه بودیم، کارشون رو پسندیدم و برای چهارشنبه 6/6 وقت رزرو کردیم که به همراه بابایی بریم و چندتا عکس یادگاری بندازیم. وقتی هم شما به دنیا اومدی، حتما می بریمت آتلیه یکی یه دونه من.
2 شهريور 1392

شیطونک من

 گل پسر مامان دیشب (چهارشنبه 2/5/92) حسابی من رو لگد بارون کردی.انقدرتکون می خوردی که من خندم گرفته بود، خیلی لذت داره وقتی جوجوی من تودلم تکون می خوره.عزیزدل من مامانی دلش ضعف می ره وقتی تکون میخوری و از مامانی با مشت و لگد پذیرایی می کنی! خیلی اون شب، شب خوبی بود و لذت داشت تازه برای اولین بار بود که وقتی تکون می خوردی دلم یه کم بالا و پایین می شد. تازگی ها ضربه هات هم قوی تر شده و گاهی هم کمی دردناک!! خوب پسرم داره بزرگ میشه وجاش تنگ شده... من از این بابت خوشحالم و لذت می برم.مامانی قربونت بره عزیز دلم ... ...
2 شهريور 1392

آماده کردن اتاق فسقلی ما

امروزجمعه 28/4/92 با خانم صادقی هماهنگ کرده بودم که برای نظافت بیاد خونمون. قرار بود "کپل پا" 1مرداد سرویس خواب نی نی رو بیاره به همین خاطر دوست داشتم اتاقش تمیز باشه. اتاق خواب خودم و اتاق نی نی رو کامل تمیز کردیم. مثل یه خانه تکانی عید، دیوارها،پرده ها و... را تمیز کردیم. حمید هم اون روز خونه بود و تو کارها بهمون کمک کرد،البته مامانم هم اومد خونمون . من هم بیشتر نقش نظارتی داشتم تا اجرایی!! تقریبا تاساعت 4:30 بعداز ظهر کارمون طول کشید.همه جا خیلی تمیز شده بود و این تمیزی کلی انرژی مثبت بهم می داد. عزیزکم اتاقت آمادست تا وسایلی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم بچینیم. ...
2 شهريور 1392

انتخاب دکتر

من خیلی روی انتخاب دکتر وسواس داشتم،در این زمینه هم خیلی پرس و جو کردم. به مطب دکترهای زیادی هم رفتم اما هیچ کدوم کاملا مورد تاییدم نبودند! تا اینکه با خانم دکتر شهلا چایچیان آشنا شدم که هم خودم ازشون خوشم اومد و هم مورد تایید همسرم بود. و اینگونه بود که خانم دکتر چایچیان دکتر من شدند.
2 شهريور 1392

امروز فهمیدم که تو هستی

شنبه ٧/١١/٩١ به اتفاق همسرم به بیمارستان رویال تهران رفتیم که آزمایش بارداری بدم. باید منتظر می موندیم تا جواب آماده بشه، انتظار سختی بود و من بیبصبرانه منتظر بودم تا نتیجه مشخص بشه.البته یه حس درونی بهم می گفت که نتیجه مثبته...تقریبا بعد از گذشت ٢ساعت جواب آزمایش آماده شد و نتیجه مثبت بود... واقعا حس قشنگی بود که قابل توصیف نیست، من داشتم مادر می شدم...
2 شهريور 1392

اولین وقت ملاقات دکتر

آخرین مراجعه ای که به دکتر داشتم برام یک سری آزمایش نوشت که باید انجام می دادم. سه شنبه ٢٤/١١/٩١ وقت دکتر داشتم و نتایج آزمایش که آماده شده بود رو باید به دکتر نشون می دادم،دکتر بهم تبریک گفت و بعد آزمایشاتم رو نگاه کرد.خوشبختانه همه چیز نرمال بود. بعد با انجام سونوگرافی نی نی رو بهم نشون داد، وای خیلی حس خوبی بود. گل پسرم خیلی خیلی کوچولو بودی... یه نقطه مثل نبض تندتندمی زد و دکتر گفت این قلب کوچولوته، من که از دیدنش سیر نمی شدم و به مانیتورچشم دوخته بودم و تودلم قربون صدقت می رفتم. بابایی هم پیش ما بود، می دونستم اون هم از دیدنت لذت می بره اما خوب زیاد بروز نمی داد. ...
2 شهريور 1392

...

من هم مثل خیلی از مامان ها علائمی رو داشتم; حالت تهوع صبحگاهی، احساس خستگی و خواب آلودگی، سرگیجه، تغییر ناگهانی خلق و خو و ... که این علائم با شروع ماه سوم به اوج خود رسید!کنار اومدن با این تغییرات کار آسونی نبود اما خوب این هم یک مرحله از زندگی بود. وجود گل پسر نازنینم بهترین انگیزه بود که من این سختی ها رو تحمل کنم. مهم تر از هر چیز هم همراهی بی دریغ همسرم تو تمام لحظه ها بود که بزرگترین دلگرمی برای من بود. همسرم به خاطر همه خوبیهایت ازت ممنونم...  
2 شهريور 1392

صدای قلبت رو شنیدم

دوشنبه ٢٨/١٢/٩١رفتیم آزمایشگاه نیلو واولین آزمایش غربالگری رو انجام دادم.بعد هم سونوNT رو انجام دادم.امروز برای اولین بار صدای قلب نازنینت رو شنیدم و کلی لذت بردم... خانم دکتر سرت، فرم کلی بدنت وبینیت رو بهم نشون داد البته خیلی واضح نبود... من هم از دیدنت حسابی لذت بردم و خدا رو هزاران بار شکر کردم ... پسرم !با اومدنت خوشبختی من و بابایی رو کامل کردی.
2 شهريور 1392

امروز فهمیدم که تو پسری!

چند روزی بود که پهلوی چپم درد می کرد،البته دائمی نبود و گاهی درد می گرفت و زود هم خوب می شد اما آزار دهنده بود. تا اینکه یک روز خیلی  دردم شدت گرفت و مجبور شدم با دکتر تماس بگیرم.بعد از شرح شرایطم دکتر گفت فردا صبح اول وقت به بیمارستان پارس مراجعه کنم و یک سری آزمایش انجام بدم... خیلی نگران بودم، تا صبح از فکر و خیال نتونستم بخوابم.همسرم هم دائما بهم دلگرمی می داد که چیز خاصی نیست اما من آرامش نداشتم... یکشنبه ٢٢/٢/٩٢صبح زود با همسرم رفتیم بیمارستان پارس،بیمارستان فوق العاده شلوغی بود اما خوب از نظر امکانات بسیار مجهز بود. چند آزمایش انجام دادم که خدا رو شکر نتایج نرمال بود.بعد نوبت به سونوگرافی رسید، دکتر درخواست داده بود یه سونو ک...
2 شهريور 1392